با باران در تهران
جمعه چهاردهم تیر 1387 10:55
یا شکور
در دوران دانشجویی در تهران یک رفیقی داشتم با ادب و با معرفت و دارای اطلاعات کاملی
از زمینه های ادبی و فرهنگی و اجتماعی و ورزشی و حتی سیاسی وبه قول نظامی پر خشت
می زد البته در اقتصاد کمیتش لنگ بود بیشتر وقت ها با هم بودیم و بحث ادبی می کردیم می
آمد پیش من از صادق هدایت بگیر تا شاملو و سپهری نکته ها می گفت گاهی پشت تلفن نیم
ساعت از اجتماع وشعرو معضلات فرهنگی می گفت شب ها تو خیابان ها پیاده راه می افتادیم
از میدان ولی عصر(عج) حرکت می کردیم تا پارک لاله و از آن جا تا انقلاب و سپس تا
چهار راه ولی عصر و دقایقی در پارک دانشجو خستگی در می کردیم و دو باره تا میدان ولی
عصر می آمدیم و این همه راه که در خلوت نسبی تهران و روشنایی اندک شب می رفتیم فقط
مشاعره می کردیم از شعر خدا بیامرز رودکی بگیر تا اشعار طوفانی صائب و کمی هم از
شعر های شاعران کرمان و تهران چاشنی اش می کردیم ( دلای بی افاده یادش به خیر)
یک شب سرد زمستان که داشتم مقالاتی در مورد خواجوی کرمانی از کتاب نخلبند شعرا
نوشته دکتر امیری می خواندم یک باره بغض عجیبی آمد در زد وهی درزد و تندتر زد وبه
یک راحتی آمد در دلم نشست کتاب را بستم و آمدم پشت پنجره آسمان را ببینم دیدم دارد باران
می آید من هم دل تنگ آن رفیقم شد ه بودم شال و کلاه کردم و زدم به راه در آن باران ها از
حوالی میدان ونک که کلبه ام بود تا میرداماد و آخرش هم تا میدان مادر (شهید محسنی) تو
روشنایی معابر و بدون توجه به سر و صدا و بوق ماشین ها قدم زنان آمدم و شعرحافظ می
خوندم
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر نا سره بفروخته بود
و تا بیت آخر و دو باره از نو چند بار خواندم گاهی با آواز می خوندم اصلا سردی هوا که
هیچ ، راه طولانی را احساس نکردم رسیدم پشت اطاقش با خودم گفتم بریم بیرون گشت بزنیم
و مشاعره کنیم یا امشبی نیما یوشیج را هم با خود ببریم و در مورد او حرف بزنیم طبق
معمول چند سنگ ریزه برداشتم که به شیشه اش بزنم نیم نگاهی به ساعتم انداختم خدای
من ! ساعت( ۳۰/۳)سه ونیم صبح بود شب از نیمه گذشته بود با خودم گفتم ای بابا من راستی
راستی دیوونه ام ولی عجیب هواش را کرده بودم همین طوری داشتم با خودم کلنجار می رفتم
که تصمیمم را عوض کردم و بر گشتم باز هم حافظ تنهام نگذاشت و اومد سراغم
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند
به پل میرداماد که رسیدم دیدم ..............
شما حدس بزنید چه اتفاقی افتاد ؟ من دو هفته دیگر بقیه این خاطره را می نویسم