تبليغاتX
.:: www.tehranm.blogfa.ir ::.

www.tehranm.blogfa.ir

ادبی

بیماری محبت پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 7:2

يا من اسمه دوا و ذكره شفا

اگر نالد بهار از زخم دل نالد نه زخم سل      پرستاران چه مي خواهيد از اين بيمار زار امشب

من در زمستان پنجره ي همسايه مان سرماي عشق خورده بودم و نسخه ي طبيبان حاذق و پزشكان

 ماهر شهر لطفي نداشت .مادرم مي گفت اگر بتواني مقداري از ذرت كاكل يار و غمزه ي او را پيدا كني

و بجوشاني و دم كرده اش را با چند حبه قند لبش بخوري خوب مي شوي. خاتون محله هم نسخه داد

 كه هر 24 ساعت غروب پاييزي تا دو هفته از شربت گيلاس چشمان يار بخورم و من درخم كوچه ي

 ابرويش و در  كوچه پس كوچه هاي دلش از داروخانه چشمان دلبر قرص گونه ها و سوزن مژه هايش را

 مي خواستم غافل از اين كه در يك پلك بر هم زدن او مجذوب آينه ي نگاهش شده بودم . كسي هست

 به خاتون روستاي ما بگويد چگونه مي شود از صيقل آينه چشم دلدار گريزي به جاده سياه زلفانش زد؟

به حكيمان بگوييد سرماخوردگي وجود ازشربت  گرمي لبخند و قرص چشمان يار بهبود مي يابد نه هر

هشت ساعت كه هر ثانيه.

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

که چی چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 2:34

سلامی  به همین زیبایی پاییز شهرم .اگر یادتون باشه چندی قبل نوشتم اینقدر رو ساحل چشمای یارم راه رفتم و شن کنار دریای چشمش به شاه نشین چشمم خورد تا تونستم شعری بسرایم حالا برعکس او آنقدر رومژه هام قدم میزنه نه تنها نمی ترسم به قول بابا طاهر(نشینه خار مژگانم به چشمش) که پاش بلغزه و بیفته تو کاسه ی چشم حریصم(به خدا هرچی باشم من حریص نیستم) و این غزل حاصل قدم زدنای او رو ماسه های پلک های چشممه

میخواستی از برابر من بگذری که چی

رنجی دو باره بر دل من آوری که چی

عصر چهارشنبه شبیه کبوتری

بر بام خانه ی ما می پری که چی

در بین چشم های زلیخا نشسته ای

داری غرور یوسف دل می خری که چی

این دل شکسته است به دردی نمی خورد

بانو!دل سیاه مرا می بری که چی

گفتی که در برابر من کم می آوری

باشد قبول، خانم گیسو زری که چی

من در فضای خانه ی احساس کودکی

دارم قبول می کنم از من سری که چی

در قلب کوه تیشه ی فرهاد می زنم

پیچیده این صدا که تو شیرینتری که چی

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

جشنواره شعر رضوی جمعه هفدهم مهر 1388 9:6

 

سلام

اول اين كه گرفتاري هاي كاري و مشغله درسي كه تمام هفته حتي جمعه ها را از من گرفته نمي گذارد بيشتر سربزنم و دوم اينكه فردا شب(شنبه هجدهم مهر) از ساعت 18 در تالار علقمه (دو راهی سرچشمه) رفسنجان چهاردهمين جشنواره شعر رضوي بر گزار مي گرد كه تشريف فرما باشيد (چون سرمه مي وزي قدمت روي چشم ما)  سوم این که غزلی را دارم به صفحه ذهن می آورم منتظر باشید

با این مطلع (دوری نه دوستی که جدایی می آورد )

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

بی تابی یکشنبه پنجم مهر 1388 21:16

سلام حالا که دانشگاه ها باز شده روح خسته ی من خیلی قشنگ و عالی شده .دیدن دانشجویان اندیشه خواه لذتی وافر دارد هر کدام برای خود عالمی دارند فرای دنیای بقیه. خدا حفظشان کنه

ای مانتو کلوش روسری آبی من         ای لب شکلاتی .گل عنابی من

آن هفته سه چار مرتبه دکتر رفتم        کمتر تو بشو باعث بی تابی من

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

گسل شانه یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 17:14

سلام ،عيد خجسته فطر شاد باش همگي باد .  غزلي مي گذارم و نزديك مي شوم به مكتب واسوخت و مي سرايم براي ....

تو نگاهت رگي از شادي و از غم دارد                          چشم تو طعم بهشت است و جهنم دارد

اين كه حوّا شوي و باز گناهي نكني                           آرزويي است فقط حضرت آدم دارد

من به اين كوفه ي ابروي شما مشكوكم                        تيغ ابروي شما زاده ي ملجم دارد

هر كسي را نتوان گفت كه صاحب قدم است                 ردّ پاي تو ذبيح است، كه زمزم دارد

موج با صخره در افتاده ، كه  طوفاني شد                      بعد ازآن خواهش موج است كه كم كم دارد

مي رود تا به دل صخره اثر بگذارد                                هر كه را همت بازوست  مگر غم دارد

روي دوش تو سرم را نگذارم بهتر                                گسل شانه ي تو زلزله ي بم دارد

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

براي آن عزيز مسافر چهارشنبه چهارم شهریور 1388 16:35

دو رباعي براي امام زمان(عج) كه تازه سرودم ميذارم و در ماه مبارك التماس دعاي خاص دارم

ماشيني و زندگي و قصري داريم                         آرامش بي حساب و حصري داريم

شعبان كه به جشن مي خوريم مي فهميم           اي واي كه ما امام عصري داريم

--------------------------------------------

هر موقع كه آمدي فقط شير بيا                از خاطر اين مردم دلگير بيا

آقا !خبر ساعت ۱۰ را گوش كن              در آمدنت تو را خدا دير بيا

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

باور کن چهارشنبه هفتم مرداد 1388 16:49

سلام یک طنز دانشجویی از خودم نثار روی گلتان

تو کوکب آفاق منی ُ باور کن                     دلبسته ی اخلاق منی باور کن

این ترم اگر معدٌلم  کم بشود                   تو نمره ی ارفاق منی باور کن

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

ایلیاتی چهارشنبه هفدهم تیر 1388 20:15

سلام دختر شهری عروس ایلیاتی                   عزیز هفته ی قبلی قشنگ شنبه ی آتی

به غیر نام قشنگت کسی به یادم نیست             برای حافظه ی تلخ من تو شاخ نباتی

همیشه پیش منستی و بی خبر از من                 ((تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی))

ادامه دارد......

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

زیارت قم پنجشنبه یازدهم تیر 1388 10:33

سلام جايتان خالي يك هفته اي براي كلاس هاي طرح صالحين  از طرف حوزه بسيج  به قم رفته بودم همراه ما دوستاني از شهرستان هاي استان كرمان هم بودند جنوبي هاي خون گرم و خوشرو يي كه انسان از هم نشيني با آنها لذت مي برد چه گرمي كه از صورت نازشان مي تابيد و تو حرم حضرت معصومه و مسجد جمكران كه مي رفتي صفاي زيارت و خلوص دعا را مي شد تو چشمان پاك و معصومشان ببيني يك كاروان دعا و صلوات بدرقه ي راهشان باد من گزيده اي از درد دل اين عزيزان را با امام زمانشان و بي بي حضرت معصومه بيان مي كنم

آقا سلام ُاعضاي طرح صالحينيم             بانو سلام ُما مردم كرمان زمينيم

ما از بميم بم را كه خانم مي شناسي         آ ن سرزمين پرتلاطم ميشناسي

بم ،بم عروس شهر كرمان است آقا          بم زادگاه صبر و ايمان است آقا

يك رشته غم ازسيرجان تاجمكران است    عشق شما در سينه هامان بي كران است

ما با ضريح تو دلي وابسته داريم              قلبي پر ازانگيزه اماخسته داريم

ما بافتي ها آمديم پابوس خانم                 شاديم از اينكه گشته ايم مانوس خانم

آقا بيا جيرفت بيا چشم انتظاريم               ما مردم جيرفت برايت نذر داريم

آقا قدم بگذار بر چشم فقيران                  يك جمعه از اين جمكران تا مرزكرمان

در سينه هاي سوخته مان آهي نمانده        آقا بيا تا قلعه گنج راهي نمانده

ما راوري ها هم دلي بي كينه داريم        عشق تو را ماسالها درسينه داريم

زائرسراي آن امام هشتمينيم                   جاروكش گرد و غبار زائرينيم

گرماي كهنوج از تب گرماي مولا         در شهر كهنوج ردّ دست و پاي مولا

بايد زرند با قلبتان پيوند گيرد                گوش وجود از گفته هايت پند گيرد

هر هفته ما در انتظاريم اي اتابك            خون شما هست در رگان شهربابك

هاي! عنبرآباد از شما سالار مانده          چشمش براي ديدنت بيدار مانده

اي بوي سبزت بوي نارنجاي اينجا          نام قشنگت سر در زيباي اينجا

از بردسير و رودبار و كوهبنان هم         بي بي تو ميداني كه داري جانفشان هم

شش دانگ رفسنجان به نامت خورده مولا      يك دل نه صد دل در فراقت مرده آقا

اينجا كوير سوزناك بي بهاره              از ابر لطف تو مگر باران بباره

آقا بيا كه بچه ها چشم انتظارند           با تو تمام فصل ها ي ما بهارند

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

قدم زدن ممنوع یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 22:30

سلام این طنز دانشجویی مقدمه ای است بر غزلی که دارم می سرایم

گفتم به دلم عکس تو را حک بکنند             تصویر غریبه ها رو منفک بکنند

هی توی حیاط خوابگاه دور نزن                   می ترسم از اینکه بچه ها شک بکنند 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

بلوا سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 17:58

 من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن          در شهر کشته اند کسی را شبیه من

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

کوهستان شانه پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 14:24

سلام

این قدر گرفتار کار و بار هستم که خدا وکیلی خواب درست و حسابی ندارم چه برسد به این که شعر جدید بسرایم  امروز در هنگام تصحیح اوراق امتحانی در دانشگاه این تک بیت را گفتم و کلی زیر ابروش را برداشتم و رنگ وجلا بهش دادم تا این طوری شد

شانه ات از سنگ باشد گریه آبش می کند          آبشار چشمم از صد تیشه برّنده تر است

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

درد دل جمعه پانزدهم خرداد 1388 19:26

حرفاي دلم خيلي زياده بانو !             برخيز بريم پياده دوري بزنيم
نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

تهران درمانی دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 12:31

سلام شکسته حال بودم رفتم تهران بهتر شدم واز میدان فردوسی تا توپخونه به یاد دوران دانشجویی راه

رفتم و غزلی تراوش شد که سه بیت آغازینش در آن حال و هوا اینگونه است

غزل همراه آهنگ لبانت خواندنی تر شد           سیاووش لبت اسطوره گشت و ماندنی تر شد

و من در موزه ی تاریخ ابروی تو می گردم           که سعد آباد چشمانت برایم دیدنی تر شد

تو فوق العاده زیبایی و هرکس رو به چشمانت      سری بر سجده نگذارد چو شیطان راندنی تر شد

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

طنز دانشجویی جمعه بیست و سوم اسفند 1387 8:49

اردوهاي دانشجويي سبب خلق اين طنزهاي دانشجويي ميشه اوليش براي دانشجوي دختريه كه يك كارگر افغاني در كنار سلف مي خواست براش مزاحمت ايجاد كنه كه با هواداري همه جانبه دانشجويان ختم به خير شد

مي خواست كه پشت سلف بندش بكند          تا اين كه  سوار يك سمندش بكند

آن كارگر افغان،رضا زاده شده                  تصميم گرفته بود بلندش بكند

اين طنزها هم براي همه دانشجويان عزيز

اي پيش لبان تو خجل،طوطي ها          دلبسته ي اخلاق خوشت ،لوطي ها

با من تو بچرخي مطمئنم ،گل من         اسم تو نميره جزو مشروطي ها

---------------------

در سالن دانشكده غوغا شده بود                      از چار طرف همهمه بر پا شده بود

رفتم كه ببينم چه شده  ‌،فهميدم                        هي بر سر تو دوباره دعوا شده بود

------------------------------

تا كي غم مشروطي عالم بخوريم                     يا غصه ي نمره اي كه شدكم  بخوريم

اي كاش بخواهي كه فقط يك وعده                     مهمان تو شم ناهار با هم بخوريم

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

دست توی دست سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 22:5

خدایا تو که میدونی.......

دانشجویان این ترم دانشگاه کار گلایه داشتند چرا واسه پیام نور و آزاد و ....شعرطنز گفتم برای اونا نگفتم  این چند شعر هم تقدیم روی زیباشون ،وقتی غروبا تو خیابونای رفسنجون قدم می زنند

میگن عصرا خیابونا بهاره                  و دست عاشقا تو دست یاره

پلیسا گفته ان بار ترافیک                     همش تقصیر دانشجوی کاره

---------------------------------------

تو که ملیونری و پول داری              همیشه خوب و شیک و نو نواری

تو را هرکس ببیند می شناسد             که دانشجوی دانشگاه کاری

-------------------------------

تو گفتی چایی عِطری چطوره         کنم دم توی این کتری چطوره

به تو گفتم اگر عصری بیایی           بچرخیم توی سیمتری چطوره

-------

شنیدم میدون مرغو شلوغه           و دائم هم صدای سوت و بوقه

شنیدم پاتوقت تو کافی شاپه            اگر یه روز نباشی بی فروغه

--------------------

سیمتری یکی از مشهورترین خیابان ها و میدان شهدا (مرغو) میدان مرکزی رفسنجان می باشد

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

که چی پنجشنبه یکم اسفند 1387 6:53

سلامی  به همین گرمی زمستون شهرم .اگر یادتون باشه چندی قبل نوشتم اینقدر رو ساحل چشمای یارم راه رفتم و شن کنار دریای چشمش به شاه نشین چشمم خورد تا تونستم شعری بسرایم حالا بر

 عکس او آنقدر رومژه هام قدم میزنه نه تنها نمی ترسم به قول بابا طاهر(نشینه خار مژگانم به چشمش) که پاش بلغزه و بیفته تو کاسه ی چشم حریصم(به خدا هرچی باشم من حریص نیستم) و این غزل

 حاصل قدم زدنای او رو ماسه های پلک های چشممه

میخواستی از برابر من بگذری که چی

رنجی دو باره بر دل من آوری که چی

عصر چهارشنبه شبیه کبوتری

بر بام خانه ی ما می پری که چی

در بین چشم های زلیخا نشسته ای

داری غرور یوسف دل می خری که چی

این دل شکسته است به دردی نمی خورد

بانو!دل سیاه مرا می بری که چی

گفتی که در برابر من کم می آوری

باشد قبول، خانم گیسو زری که چی

من در فضای خانه ی احساس کودکی

دارم قبول می کنم از من سری که چی

در قلب کوه تیشه ی فرهاد می زنم

پیچیده این صدا که تو شیرینتری که چی

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

دو شب شعر متفاوت جمعه هجدهم بهمن 1387 14:38

به نام آن که جان را فکرت آموخت

دو خبر شب شعری

این که پریشب(چهارشنبه شب) شب شعر عاشورایی به همت انجمن شعر شهرستان زرند در اداره ارشاد این شهر برگزار شد و به دعوت دوست عزیزم آقای ایمان محمد آبادی شاعر توانا و رییس انجمن شعر زرند من هم دعوت بودم که در معیت مهدی جهان بخش و علی حیدری زاده رفتیم  یک قطعه شعر عاشورایی و یک غزل امام زمانی(عج) خواندم تقریبا دو ساعت شب شعر ادامه داشت و از لطف دوستان زرندی یک سکه بیست هزار تومانی و کتاب از زراوند تا زرند و البته شام دلچسبی بود که عاید ما رفسنجانی ها شدحضور امام جمعه و معاون فرماندار و رییس آموزش و پرورش و اداره ارشاد تا اختتام مراسم هم جالب بود

خبر دوم این که دیشب(پنج شنبه شب) به دعوت شاعر ارجمند کرمان آقای حمید نیک نفس میهمان کرمانی ها در شب شعر طنزی به نام (دولخ)بودیم که تعدادی از شاعران طنز سرای کشور هم بودند خیلی جالب و خنده دار بود طنزهای نیک نفس که اجرا را هم به عهده داشت در طول برنامه احلی من عسل بود ساعت ده مراسم تمام شد بعد از صرف شام به مجتمع میهمان سرای شرکت مس رفتیم و تا ساعت چهار صبح با شعرای کشوری شعر خواندیم و شنیدیم دو بیتی های قشنگ صادقی از تهران و فکاهی های خالو راشد از بندر عباس و رباعی های زیبای زراعت از شیراز و اشعار طنز جهان بخش از رفسنجان سر آمد دیگران بود

چند جلد کتاب شعر هم از طرف دوستان تقدیم ما شد این شعر طنز را آقای پیمان از شیراز برایم خواند

من شاعر بالفطره ی مادر زادم            از وزن و عروض و قافیه آزادم

این جور به ظاهرم نظر نندازید           در اصل همان فروغ فرخزادم

و این طنز را هم آقای زراعت ازشیراز برایم نوشت

من و تو هردو تبعیدیم با هم        کنار تخت جمشیدیم با هم

مواظب باش مامانت نفهمه        اگر گفتیم و خندیدیم با هم

و این رباعی زیبا در مورد امام زمان(عج) هم از شاعر توانای تهرانی آقای صادقی است

ما اين طرف و به آن طرف دل بستيم

سرخيم ولي به آبيان پيوستيم

چون ليگ به روزهاي حساس رسيد

اين هفته نيا هفته­ي بعدي هستيم

 

  

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

شنل بر دوش شنبه دوازدهم بهمن 1387 19:24

سلام , امروز یکی از دانشجویان جلوی سر در دانشگاه جلویم را گرفت که آقا دلمون لک زده برای

شعرهات گفتم مگر تصحیح برگه ها میذاره به دنیای شعر هم سر بزنم ولی یک شعر عاشقانه ناتمام

دارم گفت تو رو خدا تو وبلاگ بنویس و من  می نویسم تا بخوانید بعد کاملترش می کنم

چه زجری می کشم وقتی که می بینم پریرویی      

شنل بر دوش خود افکنده و می آید از سویی

تمام مردم شهر از دوچشمش حرف می بافند

ولی این ماه زیبا خم نمی آرد به ابرویی

مرا هی می کشاند تا لب دریاچه ی چشمش

عجب دریای شورانگیز شهرآشوب پر قویی!

به شور افتاده این دل تا چشیده قند لبهایش

شبیه طفل نادانی که سر برده به کندویی

و حالا خوب می فهمم که حافظ با چه حالی گفت

((خرابم می کند هردم فریب چشم جادویی))

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

یا حسین(ع) پنجشنبه دوازدهم دی 1387 10:31

سلام ،بوی محرم که میاد شانه ام سنگینی غم زنجیر بسته بر پای زین العابدین را فریاد

  می زند سینه ام مشتهای کوبیده بر بدن طفلان را داد می کشد و چشمانم اشک های بلورین  

دیدگان عاشوراییان را به رخم می کشاند غزلی کوتاه از خودم که دلم می خواهد کاملتر شود

تا سرت بالای نی مشغول قرآن خوانی است

کوچه های خاکی چشمان من بارانی است

روی برگ صورتش با جوهر اشکش نوشت

خیزران بر لب زدن رسم چه نوع مهمانی است؟

هی مجسم کرد در ذهنش عبور داغ را

شاخه ی نو رُسته ای که دم به دم طوفانی است

جای سر بر نیزه، خورشیدی قرار دارد ببین

آسمان شام امشب زین سبب نورانی است

پا برهنه روی زخم  داغ های  نینوا

حاصلش این پینه های بسته بر پیشانی است

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

زنده یاد محمدخانی جمعه ششم دی 1387 20:50

سلام  چیزیم نیست فقط کمی کسالت سرماخوردگی

دیشب انجمن شعر و ادب رفسنجان برای زنده نگاهداشتن سومین سال درگذشت شاعر و استاد فقید مرحوم حمید محمد خانی در روستای قاسم آباد حاجی محل تولد این عزیز از دست رفته (جنب بزرگترین خانه خشتی جهان) مراسم شب شعری بر پا کرد غروب به کنار مزار او رفتیم و بعد از برگزاری نماز جماعت در مسجد آن جا با قرائت قرآن مراسم شروع شد کلیی از آن مرحوم پخش شد خیلی دلشکننده بود سپس دکتر ریاضی و حاج احمد زینلی از شعرای پیشکسوت شعر خواندند امجد محمد خانی برادر استاد هم متنی ادبی در مورد استاد بیان کردند

خانم ها حسنی- عسکری و عسکر نژاد هم شعر خواندند من مقاله ای در مورد این استاد فرزانه در روزنامه تازه به جمع مطبوعاتی ها پیوسته(مهرآور)نوشته بودم که خواندم و یک رباعی هم در مورد محمدخانی گفته بودم که قرائت کردم سپس اسدالله صادقی – حبیب زینلی-رضا اسماعیلی و علی حیدری زاده شعر خواندند در آخر هم سید علی میرافضلی که افتخار جلسه مان بودند شعری زیبا بیان نمودند و لحظاتی هم رئیس اداره ارشاد رفسنجان در مورد ویژگی های محمد خانی صحبت کردند مجلس به پایان رسید

شعری از حمید محمد خانی در مورد علی (ع)

علی در کعبه ی احساس گل کرد

علی با عطر و بوی ياس گل کرد

علی وقتی مشخص شد علی بود

که با يک ضربه ی الماس گل کرد

 

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

پریشانی گیسوانش جمعه بیست و نهم آذر 1387 12:59

سلام اعیاد گذشته قربان و غدیر شادباشتان باد هرجا می روم و هر جا می نشینم گیسوان پریشانش را می بینم و قدم های ناز و نازکش را بر پلک چشمم حس می کنم یا من رویایی ام یا او دلفریب

پنج بیت که فعلا گفتم تا بعدا کاملش کنم

باد آمده ست موی شما را به هم زده             غم را میان صفحه ی قلبم رقم زده

بوی عبیر تازه از این کوچه می رسد            حتما عزیزم آمده این جا قدم زده

دیروز می نوشت که باید به هم رسیم           حالا تمام رابطه ها را به هم زده

او شهر باستانی و من یک مسافرم              بد جورهوای گردش او برسرم زده

طعم تمشک تازه اگر از لبم چکد           از لطف بوسه ایست که بر صورتم زده....

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

بزرگداشت زنده یاد صفار زاده سه شنبه نوزدهم آذر 1387 18:48

یا هو

دیشب برای بزرگداشت چهلم زنده یاد طاهره صفار زاده مراسم با شکوهی به همت معاونت فرهنگی شهرداری کرمان و حوزه هنری این استان کویری با حضور شاعران برجسته استان و حضور افتخار آمیز شاعران کشوری آقایان محمد علی بهمنی – یوسف علی میر شکاک و سعید بیابانکی و جمع کثیری از علاقمندان به فرهنگ و هنر و شعر در سالن خانه شهر کرمان برگزار گردید اگر چه مراسم با یک ساعت تأ خیر در ساعت 19 برگزار گردید ولی خوب و با شکوه بود مجری خوب برنامه حامد حسین خانی که از شاعران توانای کرمان است به خوبی ایفای نقش کرد ابتدا شاعر پیشکسوت کرمان مهدی بهرامی (راز کرمانی)شعر خواند و بعد محمد علی بهمنی به سرایش سه شعر از خود پرداخت

مقابل خودمم وقتی که منحنی شده ام          من شنیدنی امروز دیدنی شده ام

منی که با همه سختی باورم شده بود          خلاف شاعری ام  آدم آهنی شده ام

سپس مجتبی احمدی شاعر جوان کرمانی شعر خواند و محسن کاشانی هم از کرمان دو غزل خوب خواندیوسف علی میرشکاک منتقد خوب کشورمان هم نیم ساعتی در مورد شعر مرحوم صفارزاده صحبت کرد سپس منصور علی مرادی شاعر جیرفتی با لهجه بومی خود به سرایش شعر پرداخت

هنوز میوزد از پشته های چاه حیدر               ...............

زنی که مادر خرگوش های وحشی بود        برای جوجه عقاب های آخری مادر

سپس شیما مظهری صفات از کرمان هم شعری خواند

مرا به حکم گناهی نکرده بردارد            ستاره ام بکند تا به آسمان برسم

 و نوبت به موسیقی سنتی رسید برادران میرزایی خوب نی نواختند و خوب با حزن و اندوه خواندند به طوری اشعار بابا طاهر و خیام و صفار زاده را قشنگ خواند که پشت سری های من به گریه افتادند

حسن شروع قسمت دوم شعر خوانی با چند سروده زیبا و دلربا از سید علی میرافضلی ازرفسنجان آغاز شد

                                                         ابرها هم دلشان تنگِ تو بود

بر سرِ شهر

        دل از گریه نکَندند هنوز

 

نوبت به سعید بیابانکی رسید که با طنزی کوتاه در مورد فیلم حضرت یوسف(ع)شروع کرد

کلاف هایت را نگهدار

                          مادربزرگ !

مواظب دست هایت باش

                         دخترم !

تو هم آن تلویزیون را خاموش کن

                          زن !

یوسف هم یوسف های قدیم !

و چند شعر خوب خواند

اتاق خلوت شاعر پر کاغذ پرمضمون       پنجره اش همیشه بازه رو سوی درخت زیتون

و بعد ایمان محمد آبادی از زرند و بعد هم علی حیدری زاده از رفسنجان و در آخر هم حمید نیک نفس شاعر توانای رفسنجانی ساکن کرمان به سرایش اشعارشان پرداختند و مراسم ساعت 22 تمام شد و بقیه را نمی دانم اما من دعوت سید علی میرافضلی در رستوران بوف کور بودم و از صبح هم برای جلسه انجمن ادبی کرمان که 6 سال است عضو ثابتش هستم دعوت کرمانی ها بودم ضمن این که برای برنامه تدریس در دانشگاه آزاد کرمان هم میهمان ریاست محترم دانشگاه بودم  خلاصه این که یکروز کامل برای کرمانی های خوب ایجاد زحمت کردم

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

نمک پاشی جمعه یکم آذر 1387 16:12

سلام دلم عجین به غمه تقصیری ندارم به خدا

روی ایوان لبش بس که تماشایی بود

همه ی خاطره ها از ده بالایی بود

عصر یک جمعه ی پاییزی پر اندوهی

و صدای نی چوپان که فقط در کوهی

از قنات ده بالا که سبو بر دوشش

تا غزلهای لطیفی که نشست در گوشش

چادر صورتی اش راکه کشید از رویش

رقص پروانه ی لبهای من و ابرویش

تا غزل مثنوی آن شب بی تابی من

و قلم هم پکر از گریه و بی تابی من

و دلم خواست که از شهر شماها بروم

با دلی غم زده از خانه ی سارا بروم

مردم شهر به من تهمت مجنون زده اند

و به رگهای دلم باز شبیخون زده اند

می روم تا که شما سرخوش و راحت باشید

هی !شماها که به زخمم نمک می پاشید

غزل خواجه ی شیراز و تفأل ز لبی

((چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی))

خاطم جمع شد و باز به راه افتادم

عید من بود و پی رؤیت ماه افتادم

..........

 

 

 

                             

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

امام زمان(عج) پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 15:48

یک شعر ناقص از خودم

بازهم سه شنبه شب شد و من جمکرانی ام         آقا قبول کن که بیایم ،روانی ام

از بس  گناه کرده ام آقا که واقعا                              ترسیده ام ،همین که بیایم، برانی ام

گویا که با شکسته دلان هم نواتری                     من عاشقم،شکسته دلم،قدکمانی ام

گفتم به چاه درد دلم را هر آنچه بود                   این نامه را بخوان و ببخشا جوانی ام

من بچه ی کویرم و دلبند بارشم                       اکنون اسیر یک غم بی همزبانی ام

یک روز به غیر جمعه بیاو ظهور کن                  چشم انتظار یک خبر ناگهانی ام

من تا چهارشنبه همین جا دخیلتم                    یا اینکه می پذیری و یا می رهانی ام

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

جشنواره شعر رضوی جمعه هفدهم آبان 1387 16:20

یا هو

سلام

برای برگزاری جشنواره شعر رضوی که به صورت کشوری در کرمان برگزار گردید دعوت

کرمانی ها بودم مراسم با استقبال خوبی برگزار گردید هر چند که شاعرانی که انتظار می

رفت در جشنواره حضور داشته باشند نبودند وحتی شنیده شده که بعضی از شعرای خوب و

عزیز دلخوری هایی هم داشته اند اما مصداق ضرب المثل ((سال به سال دریغ از پارسال))

کمیت ها و کیفیت ها دچار تغیر شده بودند اسکان از هتل به تالار فرهنگیان جابه جا شده بود

مراسم از دو روز به یک شبانه روز تقلیل یافته بود  خبری ازشاعران میهمان خاص نبود

                          و حضور نیم ساعتی سیدعلی میرافضلی غنیمتی بود

و از همه مهمتر غیر از چند شاعر شهرهای غیر کرمانی بیشتر جوایز را کهنوجی ها و

جیرفتی ها به خانه بردند  اما تلاش مدیر کل محترم کرمان و معاونینشان ستودنی است

خبر بعد هم اینکه روز بعد از مراسم باز هم جلسه انجمن ادبی سازمان آموزش و پرورش

استان تشکیل جلسه داد و و دو باره به عنوان عضو انجمن انتخاب شدم هرچند به لحاظ حضور

جمعیت زیادی ازفرهنگیان کرمان هشت نفر بقیه اعضا غیر از من کرمانی هستند و باز هم

شهرستانی ها بی نصیب ماندند

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

به تو حق می دهم دوشنبه ششم آبان 1387 5:35

هو

درود

شعری ناقص از خودم و البته پر از اشکا ل

دست و پا را که جمع می کردی گفتم آماده ی سفر شده ای

بعد از آن هم کلاغ ها گفتند که تو رفتی و در به در شده ای

رخت من را به آب دادی تو ،رفتی و چوب حیرتم زده ای

به تو حق می دهم عسل بانو عاشق یک نفر دگر شده ای

از نگاهت سکوت می بارد از دو چشمت ستاره می ریزد

سفره ی دل تو باز کن خانم!بگواز چه تو خون جگر شده ای

عصر شنبه که می رسی ازراه گل میخک به دور روسری ات

مات زیبایی تو می مانم بس که یک تکه از قمر شده ای

پدرت کد خدای آبادی، مادرت سیّد محله ی ما

و خودت هم یگانه و مغرور این چنین است که نامور شده ای

قصه ی دختران آبادی رفته از این قبیله آنورتر

تو چرا رو نمی کنی دختر! مطمئنم که با خبر شده ای

عصر جمعه دو باره می آیی شال مشکی و چند قطره اشک

هق هق گریه های تو بانو یعنی این که شکسته پر شده ای

ساعت هشت و نیم یک شنبه در قطاری که عاشقش بودم

پا شدم هی ردیف عوض کردم و کنون اولین نفر شده ام

نامه ای را نوشتم و دادم تیتر آن گلّه و شکایت بود

این دو سالی که رفتی از پیشم زرد و سرد و شکسته تر شده ام

........ادامه دارد .......

 

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

گیسوان پریشان دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 7:0

یاهو

دیروز تو انحنای سکوت او مونده بودم گیرایی گیسوانش کم شده بود تو سالن دانشگاه هی قدم میزد

فهمیدم چیزیش شده وقتی ازش پرسیدم چی شده اول که نگفت چند باری که گفتمش برگشت و با چند

 قطره اشکی که ریخت گفت مادرش سرطان داره شادی ترم گذشته اش را با غم ابتدای این ترم برابری

نمی نمود دلم گرفت وقتی اومدم خونه رفتم تو کوچه پس کوچه های دلش ودیدم راستی راستی حق

داره صورتش کویری بشه و غم عالم  بیاد سراغش یاد این شعر نادرپور افتادم  (ابرهای همه عالم شب و

 روز در دلم می گریند) من هم دو ساعتی روی شن های ساحل چشماش قدم زدم و نگاهم را دو خته

بودم به موج زلفها و گرداب اشک هاش و دلم می خواست زود غروب بشه  نه این که غروب من را یاد

گیسوان طلاییش می انداخت نه روز بدی شده بود برام اومدم خونه و زمزمه می کردم 

شانه هایت هست خانم کوه می خواهم چکار           زلف وا کن جنگل انبوه می خواهم چکار

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

بنویس سه شنبه شانزدهم مهر 1387 23:25

 سلام

در صفحه ی چشمانم خوش جا گرفته ای و بر ساحل لبهایم خوب قدم میزنی و لی نمی دانی که من از پنجره ی تنگ دلم چگونه نظاره ات می کنم  خوش باش ولی ...... این رباعی دانشجویی را که عصری گفتم بخوان

بر صفحه ی دل هر آنچه داری بنویس                 از خاطره های ماندگاری بنویس

بر روی  در اطاق  یا تخت  خودت                         فامیل مرا به یادگاری بنویس

                                          

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

اسید پاشی چهارشنبه سوم مهر 1387 22:41

سلام من خوبم  شما چطور ؟

دو رباعی از خودم است نظر بدهید لطفا

من بچه نیم به قصه خوابم نکنی

بیهوده سوار چرخ و تابم نکنی

با شوق به خواستگاریت آمده ام

سارا! تو رو جون من جوابم نکنی

---------------

دل هرچه برای تو خرید آوردم

یک شاخه گل یاس سفید آوردم

سارا! اگر این دفعه جوابت نه بود

همراه خودم کمی اسید آوردم

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

علی مظلوم(ع) یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 20:0

السلام علیک یا اول مظلوم عالم

نامش به لب اهل نیاز است علی               بر خلوتیان محرم راز است علی 

در مسجد کوفه چون شهیدش کردند         گفتند: مگر اهل نماز است علی

این شعر که از سید علی میرافضلی است نشان دهنده ی مظلومیت آقاست مظلوم واژه ی تلخیست

چه مولا علی (ع) باشد که نمونه اش در جهان نبوده و نیست چه مردم بی گناهی باشند که در سراسر جهانمظلوم واقع شده باشند

در این ایام و شبهای عزیز قدر التماس دعا برای خودم و همه مظلومین عالم

با علی و یا علی یک نقطه فرق دارد ولی               با علی بودن کجا و یا علی گفتن کجا

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

تجلیل از استاد آزادی خواه پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 16:13

سلام

به مناسبت روز شعر و ادب عصر دیروز مراسمی با عنوان( یک کتاب یک مولف ) به همت سید علی میر

 افضلی و حمید نیک نفس برای تجلیل از استاد محمد علی آزادی خواه در سالن اجتماعات شهر مس

سرچشمه برگزار شد در این مراسم کاملا فرهنگی ،تنی چند از شاگردان استاد آزادی خواه به تحلیل آثار

 ارزشمند ایشان پرداختند و سپس ایشان به بیان چگونگی کتاب خود اشاره نمود و به پرسش های

حاضران فرهنگی جلسه پاسخ داد حمید نیک نفس هم که با کمک آقای میر افضلی اداره جلسه را بر

عهده داشتند به بیان خاطرات شیرینی در مورد استاد آزادیخواه پرداخت و شروع و پایان جلسه را به ایراد

 دو شعر از آقای میر افضلی اختصاص داد  کتاب (مرادو)نوشته آقای آزادی خواه که در سال 85 کتاب سال

 استان کرمان انتخاب شد چندی بعد کتاب سال ایران هم شناخته شد و این مراسم به مناسبت تجلیل

از این نویسنده توانا بر گزار گردید و قرار شد هر ماه این گونه مراسمی در شهر مس برگزار گردد پایان

مراسم هم با صرف افطاری در رستوران لاله شهر مس همراه بود

و این هم شعری عاشقانه از خودم

توی ایوان خانه اتان روبروی اطاق من چندی        

می نشینی و ترمه می بافی زیر لب زیرکانه می خندی

من نمی دانم این چه رازی هست بین چشمان من و دستانت   

هر زمانی که می رسم بالا میروی و دریچه می بندی

سایه ات پشت پرده ها پیداست گوش و گوشواره های تو زیباست

و نشانش هم این که با وسواس روسری را دو باره می بندی

نامه هایت به خط لاتین است و تو لابد زبان نمی دانی

شنبه ها می کشانی ام آنجا آفرین! مرحبا! چه ترفندی!

تو دل از من نمی کنی خاتون. تو وکیل رعیتت هستی

جان پناه منی خبر دارم .مطمئنم که از قبیله زندی  

مادرم توی خواب خود دیده نسبتی با فرشته ها داری

عود و مشکی گرفته آورده تا بسوزم برایت اسپندی

دختران غروب کوچه ی ما حسرت مرا به دل دارند

بایدم واقعا چنین باشد هر که دارد چنین تو دلبندی

کفتری شو و بیا لب بام تا که من آب و دانه ات گردم

.........         

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

دو خبر مهم چهارشنبه سی ام مرداد 1387 17:57

                       خوش آمدی و خوش آمد مرا ز آمدنت         هزار جان گرامی فدای هر قدمت

دو خبر

الف – جشنواره شعر رضوی مهر ماه در سه شهر استان کرمان بر گزار می شود    

1-    در رفسنجان شامل شهرستان های رفسنجان – کرمان – زرند - کوهبنان و راور

2-    در بافت شامل شهرستان های بافت- سیرجان – شهربابک – بردسیر

3-    در جیرفت شامل شهرستان های جیرفت –بم – کهنوج –عنبرآباد و منوجان

در رفسنجان بیست و هشتم مهرماه برگزار می شود شاعران بزرگوار می توانند آثار

خود را در وصف امام هشتم علیه السلام (موضوع اصلی) و ائمه اطهار علیهم السلام

(موضوع جانبی) تا آخر شهریور ماه به اداره ارشاد یا انجمن شعر شهرستان خود

تحویل دهند

ب- انجمن شعر شهرستان بافت سه شنبه پنجم  شهریور ساعت پنج میهمان انجمن

شعر شهرستان رفسنجان است از دوستداران شعر و ادب دعوت به عمل می آید

مکان مجتمع هنری افصح هجری     .  ساعت 17-30/20

ضمنا به علت مسافرت دو هفته ای بنده به اصفهان - تهران - شمال و مشهد

از درج خبر این نشست صمیمی معذورم

 

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

اشتباه قشنگ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 15:55

سلام ، جایتان خالی چند روزی رفته بودم بم و جیرفت و سیرچ علاوه بر اینکه تفریح بود

دیدار دوستان و دانشجویان هم نعمتی دیگر بود  یک شعر بی حساب و کتاب از خودم بخوانید

گوشی که زنگ خورد به ساعت نگاه کرد               از شش گذشته بود که او اشتباه کرد

آمد  کنار آینه  ایستاد  و  اندکی                           دستی به رو کشید وخودش راچوماه کرد

با سرمه دان نقره ای یادگاری اش                       ابرو و پلک های خودش را سیاه کرد

مانتو کلوش ،توری نازک به نصف سر              خود را شبیه مد زده ها روبراه کرد

از بس که آدکلن و عطر و مشک زد                  فهمیدم این که روز کسی را سیاه کرد

مادر که مرده بود.پدر هم فراری است                 تقدیر ،روزگار گلم را تباه کرد

وقتی که پا گذاشت به کوچه کسی نبود                 با این وجود، چهره ی خود را پناه کرد

چار راه احمدی که رسید ازدحام بود                        ..........................................

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

کلیدر سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 16:58

سلام

پیام دادید چرا به روز نمی شوم شدیدا سرگرم خواندن کلیدر دولت آبادی هستم مارال فکرم را

 

به خود مشغول کرده میروم ببینم عاقبت این دختره چی میشه  ضمن این که چند مقاله هم دارم

 

مینویسم از محبتتان شرمسارم

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

نشست صمیمانه و شاعرانه چهارشنبه نهم مرداد 1387 13:32

           

                              به نام خداوند بالا و پست

باسلام شروع می کنم به قول حامد حسین خانی شاعر خوب کرمانی

 

به زخم پگاهت سلام می گویم           به آفتاب به ماهت سلام می گویم

 

با تبریک مبعث نبی اکرم( ص) ادامه می دهم((مبعث والاترین پیامبر الهی بر شما مبارک باد 

 

  به قول سعدی(مبارک بادت این روز و همه روز)

 

 دیشب در انجمن ادبی شاعر شهید ارسلان رفسنجان جای همه شعرا خالی که میهمان شعرای

 

بزرگوار شهرستان شهربابک بودیم مجری برنامه شاعر خوش ذوق رفسنجان آقای خدادادی

 

بود میهمان ویژه هم شاعر توانا حاج حمید نیک نفس مدیر عامل باشگاه ورزشی صنعت مس

 

کرمان بود شاعرانی از شهر بابک از جمله شاعر پیشکسوت آقای حدادی – صابری- محسن

 

طهماسبی – علی اسدی – استاد عزیز یعقوب زارع – احسان معصومیان - آزاده عابدینی –

 

طیبه محی الدینی – فاطمه هاوشکی – خانم محمودی – خانم سالاری و..... به اتفاق ریاست

 

محترم اداره فرهنگ و ارشاد شهربابک اقای قاسمی  و شاعرانی از رفسنجان از جمله حیدری

 

زاده-جهانبخش- نورالدینی – حاج عبدالهی –زینلی – ذاکری –شریفی – قلی نسب – آخوندی

 

–پورحسنی – حسنی- طالبی(بنده حقیر) و ...... به سرایش شعر پرداختند آقای نیک نفس هم در

 

پایان جلسه به دیدگاه خود در مورد اشعار خوانده شده و سرایش شعری از خود پرداخت خانم

 

وجدانی و آقای محمد صادقی هم شعر نخواندند وآقای ابولی نژاد ریاست اداره فرهنگ و ارشاد

 

اسلامی رفسنجان هم علیرغم گرفتاریشان دقایقی در جمع حضور یافتند و خیر مقدمی عرض

 

نمودند جای خالی سید علی میرافضلی که دعوت بودند و چون در مشهد تشریف داشتند خالی بود

 

در پایان هم حاج آقا نیک نفس به رسم میهمان نوازی از شعرادر هتل الماس رفسنجان پذیرایی

 

کرد شعر شهربابک پیشرفت خوبی داشته است استعداد در شاعران آنها به خوبی یافت

 

میشودجوانان خوب شهربابک حرفهای زیادی برای گفتن دارند به زودی از شعر شعرای خوب

 

شهربابک در وبلاگم استفاده خواهم کرد            این هم یک رباعی زرد از خودم

 

تقدیم تو می کنم رز روسی را                 تجدید نما زمان رو بوسی را

 

سارا بپذیر خواهش بیجای مرا                 شل کن کمی آن روسری طوسی را

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

غزلهای نا پاس چهارشنبه دوم مرداد 1387 14:24

                                              یا عشق

گاهی عشق خود به خود تولید نمیشه باید اون قدر رو ماسه های ساحل چشمون یار راه بری

 

که به جای عرق شرجی پیشونی ،این شعر از زبونت فرو بریزه

 

   گیسوی تو رمزینه ای از شاخ گل یاس          لبهای تو یاقوتی و چشمان تو الماس

 

   پاهای بلورین قلم بس که قدم زد                بر ساحل چشمان تو، حالا زده آماس

 

  من مانده ام و واحد نا پاس غزلهام                 لبخند ملیحی بزن این واژه شود پاس

 

هر مصرع ابروی تو یک بیت تمام است          بیتی که پر از نکته و ضرب المثل خاص

 

یک دیگ هلیم نذر دو چشمان تو کردم             شاید که به دادم برسد حضرت عباس

 

تشبیه بدی هست ببخشید که گفتم                     ابیات غزل گندم و ابروی تو از داس

 

پایان غزل، بُعد تماشایی من بود                     من بودم  ویک آدمک خالی از احساس

 

با لهجه ی عامیانه نوشتم که بدانی                اون دل که سپردم به تو بالاتر از ایناس

 

                                                   

 

 

                                        

 

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

مرگ یک مومن سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 10:26

سلام

همین دیروز که تازه داشتم آماده می شدم مقاله ای در مورد شهادت برای یادواره شهدای

 

منطقه مان بنویسم تلفن همراه زنگ خورد و خبر دادند که پدر یکی از دوستان به رحمت

 

ایزدی رفته است و سریع رفتم به خانه ی برادران ورزشکار اسماعیلی که مشهور به خانواده

 

ورزش هستند و البته بسیار با ادب و با معرفت هم هستند جمعیت زیاد ی آمدند و نعش

 

پیرمرد مومن را به دوش گرفتند و من در مسیر این رباعی را سرودم و تقدیم خانواده عزادار

 

اسماعیلی که از دوستان صمیمی من هستند کردم

 

بر شانه ی شهر ،عجیب ، او را بردند             با ذکر دعای من یجیب ، او را بردند

 

من در عجبم چگونه از خانه ی ما                   این مردم نا نجیب ، او را بردند

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

چشمان منتظر شنبه بیست و دوم تیر 1387 17:42

                                            یا هو  

 

سلام دنباله ی خاطرات را دو سه روزه دیگه مینویسم اکنون یک رباعی گفتم بخوانید

                           

یک نرمه بخند ،عطر هوا ناز شود               یا این که برقص، دو باره اعجاز شود

 

بر خیز بیا که چشم ها منتطرند                   حیف است کلاس بی تو آغاز شود

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

با باران در تهران جمعه چهاردهم تیر 1387 10:55

یا شکور

در دوران دانشجویی در تهران یک رفیقی داشتم با ادب و با معرفت و دارای اطلاعات کاملی

 

از زمینه های ادبی و فرهنگی و اجتماعی و ورزشی و حتی سیاسی وبه قول نظامی پر خشت

 

می زد  البته در اقتصاد کمیتش لنگ بود بیشتر وقت ها با هم بودیم و بحث ادبی می کردیم می

 

آمد پیش من از صادق هدایت بگیر تا شاملو و سپهری نکته ها می گفت گاهی پشت تلفن نیم

 

ساعت از اجتماع وشعرو معضلات فرهنگی می گفت شب ها تو خیابان ها پیاده راه می افتادیم

 

از میدان ولی عصر(عج) حرکت می کردیم  تا پارک لاله و از آن جا تا انقلاب  و سپس تا

 

چهار راه ولی عصر و دقایقی در پارک دانشجو خستگی در می کردیم و دو باره تا میدان ولی

 

عصر می آمدیم و این همه راه که در خلوت نسبی تهران و روشنایی اندک شب می رفتیم فقط

 

مشاعره می کردیم از شعر خدا بیامرز رودکی بگیر تا اشعار طوفانی صائب و کمی هم از

 

شعر های شاعران کرمان و تهران چاشنی اش می کردیم      ( دلای بی افاده یادش به خیر)

 

یک شب سرد زمستان که داشتم مقالاتی در مورد خواجوی کرمانی از کتاب نخلبند شعرا

 

نوشته دکتر امیری می خواندم یک باره بغض عجیبی آمد در زد وهی درزد و تندتر زد وبه

 

یک راحتی آمد در دلم نشست کتاب را بستم و آمدم پشت پنجره آسمان را ببینم دیدم دارد باران

 

می آید من هم دل تنگ آن رفیقم شد ه بودم شال و کلاه کردم و زدم به راه در آن باران ها از 

 

حوالی میدان ونک که کلبه ام بود تا میرداماد و آخرش هم تا میدان مادر (شهید محسنی) تو

 

روشنایی معابر و بدون توجه به سر و صدا و بوق ماشین ها قدم زنان آمدم و شعرحافظ می

خوندم

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود       تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد         آنکه یوسف به زر نا سره بفروخته بود

 

و تا بیت آخر و دو باره از نو  چند بار خواندم  گاهی با آواز می خوندم اصلا سردی هوا که

 

هیچ ، راه طولانی را احساس نکردم رسیدم پشت اطاقش با خودم گفتم بریم بیرون گشت بزنیم

 

و مشاعره کنیم یا امشبی نیما یوشیج  را هم با خود ببریم و در مورد او حرف بزنیم طبق

 

معمول چند سنگ ریزه برداشتم که به شیشه اش بزنم  نیم نگاهی به ساعتم انداختم  خدای

 

من ! ساعت( ۳۰/۳)سه ونیم صبح بود شب از نیمه گذشته بود با خودم گفتم ای بابا من راستی

 

راستی دیوونه ام ولی عجیب هواش را کرده بودم همین طوری داشتم با خودم کلنجار می رفتم

 

 که تصمیمم را عوض کردم و بر گشتم باز هم حافظ تنهام نگذاشت و  اومد سراغم 

 

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند        همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند

 

به پل میرداماد که رسیدم دیدم ..............

 

شما حدس بزنید چه اتفاقی افتاد ؟ من دو هفته دیگر بقیه این خاطره را می نویسم

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

پل چوبی پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 10:58

 

یا حق

سلام

وقتی یاد سال های دانشجویی و مجردی در تهران می افتم و  این که صبح علی الطلوع غلغله جمعیت را با  

صبحانه ی سلامتی و سلام صبح به خیرشان  می دیدم و این که از انقلاب کتاب به دست تا چهار راه کالج  

سلونه سلونه می رفتم و  با خود هزارو یک آرزو در سر می پروراندم و حالا که تنگ دل یک شهر کوچک  

نشسته و آن  آرزوها را بر باد رفته می بینم  تازه امروز صبح هم خبر در گذشت دانشجوی مهربانت را بدهند  

اصلا رمقی داری که شعر خوب بنویسی  یا به قول حافظ ( کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد)  

این شعر امروز و به یاد همه ی آنچه نوشتم سروده شد نقص زیاد دارد 

 

          سحری بود که نگاهش به خیابان افتاد                        اتفاق، ساعت شش، هشتم آبان افتاد  

دو نفر خانه به دوش با سبدی از عصیان                        عملی کز نفس قدرت شیطان افتاد  

        آدمی بود و حوایی (هوایی)شده بود انگاری                  سیب دندان زده اش از کپک نان افتاد  

جاده پیچیده ببیند،که در آیینه ی کوه                           عکسی از حاق ترین ماه بیابان افتاد  

    جاده برگشت ولی خط سیاه دل او                  رفت و چون بغض گره خورده به شمران افتاد  

خانمی ماه به دست از لب مشرق آمد                           نظر دل زده اش بر نی چوپان افتاد  

   آی چوپان توانگر،بدم این نیکده را                   که از این سوز نی ات گریه به دامان افتاد  

آی خانم چه شنیدی که در این شهر شلوغ                        از نگاه قدم مهر تو باران ، افتاد  

بنویسید پسری عکس خودش را سوزاند                    بنویسید پسری از تب و جریان افتاد  

بغض غمدیده ی من را به قلم باز نکن                     دلم از هق هق ابروی تو گریان افتاد  

دلم از کوچه ی معشوقه عبور داده شده                        به هواخواهی ما از لب ایوان افتاد  

قول دادم که اگر مدرسه تعطیل شود                              قولکم روی پر قالی کرمان افتاد  

رفته بودم پل چوبی که هوایی بخورم                           چشمکم تار شدو وسط میدان افتاد  

آی کولی ، نبری دست مرا همراهت                      فالم از گوشه ی انگشت تو حیران افتاد  

(( دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود))                  چون رسید خانه ی ما غائله پایان افتاد  

                                        دعایم کنید خوب شوم و بغضم بترکد

 

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

شاخ نوبر جمعه هفتم تیر 1387 18:53

همیشه مثل شاخ نوبرستی               جوان وزنده و شاد و تر ستی

 

دلم خون شد شکست و در به در شد     چو فهمیدم که ترم آخر ستی

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

آهو شنبه یکم تیر 1387 18:19

یا شکور   

 

زیبایی یک بهار داری آهو                   چشم سیه و خمار داری آهو

 

یادت نرود که ساعت پنج غروب           بامن لب حوض قرار داری آهو

 

همین جوری سرودم

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

یا فاطمه الزهرا شنبه هجدهم خرداد 1387 8:34

                                   یا لطیف

 

                           السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

 

سلام سلام سلام

 

در معبر چشمان ترم جیحون ریخت

 

اشک سحرم به دامن گردون ریخت

 

خیام کشید خنجری تا ز نیام

 

از فرق سرم رباعیات خون ریخت

 

نمیدونی وقتی تو تنهاییت بال شکسته ای هم نداشته باشی که با خیالاتت بپری و اندیشه های سکوت راحتت کنه

 

چه رنجی می کشی به قول شاعر( ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند) و این اوج دل شوره ی تو

 

هست وقتی  در ماجرای لوله شده ی زندگی ات دیگه ذهنت راه به جایی نبره و هاله ای از غم  فکر و خیالاتت

 

را پوشانده باشه دلت می خواد خرابه ی دلت رو نشیمن گاه جغد غم کنی و زاز زار گریه کنی  دیشب وقتی

 

مادرم زنگ زد که  پهلوهام شدید درد گرفته و بیا منو ببر بیمارستون ، دلم سوخت خیلی زیادتر از آنچه تو

 

داری فکر می کنی هم واسه مادرم و هم واسه مادرمون که درد شکستگی پهلوش رو به علی (ع) هم نگفت

 

من تو زندگیم نا خواسته دلم واسه خیلی چیزا می گیره  نه این که بخوام مقایسه کنم نه به خدا من نوکر خادمان

 

ائمه هم نمیشم  فقط تداعی معانیه. وقتی دختر کوچولوم گریه می کنه آب می خواد برای تشنگی شش ماهه ی

 

ابا عبدالله دلم می سوزه  وقتی خواهرم بعد از سه چهار روز میاد خونمون  و میگه کجایی نا پیدا ، دلم واسه

 

غریبی زینب می گیره  که هیچ وقت از حسینش جدا نشد یا وقتی پسرم دعوت نامه میاره که مدیرمون گفته

 

والدین باید بیان مدرسه من دلم واسه پسر همسایه امون که تو زلزله بم پدر و مادرش رو از دست داد می

 

سوزه بارها به من گفتند دلت برا کسی نسوزه دیدم نمیشه  همین امروز که شهادت بیبی دو عالمه تمام غمهای

 

عالم اومدن رو سینه ام نشستن یاد حرف مرحوم آیتالله مرعشی نجفی میافتم که می گفت اگه میخواید بدونید چی

 

بر سر زهرا اومد یک قفس بیارید یک پرنده بذارید داخلش در قفس رو ببندین و اطراف قفس رو آتیش بزنید

 

کبوتره بال و پر بزنه من روضه زهرا بخونم

 

همواره  دلم  لبالب  از یاد  تو  باد                 خورشید شبم نام سحر زاد تو باد

 

حاشا که به جز حرف تو حرفی بزنم             این حنجره ارزانی فریاد تو باد

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

به رنگ ارغوانی سه شنبه هفتم خرداد 1387 11:32

                           یا حق

ما به قولمان عمل کردیم و شب شعر استانی (به رنگ ارغوان ویژه آزاد سازی خرمشهر)را در تاریخ 5/3/87 در رفسنجان برگزار کردیم بگذریم که هنوز هیج کجا نتوانسته اند مراسم را سر وقت برگزار کنند نیم ساعت تاخیر که برای ما ایرانیان وقت کمی نیست تا چهار ساعت هم این ور اون ور بشود مشکلی نیست چون وقت برایمان ارزش ندارد در هر حال جلسه با قرائت قرآن و سرود کشورمان و خیر مقدم توسط ریاست اداره فرهنگ و ارشاد برگزار شد معاون استانداری که خود یک رفسنجانی است ابتدا به سخن شد بعد هم نوبت به شعر خوانی رسید که طبق معمول اول پیشکسوتان (خانم وجدانی و سید محمد سراج زاده) شعر خواندند و بعد موسیقی (نی نوازی)اجرا شد سپس شاعران میهمان از شهرستان های شمالی استان (خانم فرزانه کوهبنانی (کوهبنان)– خانم افسر فاضل شهربابکی(شهربابک)- خانم مرضیه قاسمی(راور) و آقایان علی مرادی  پور(سیرجان) و  ایمان محمد آبادی – (زرند ) شعر خواندندو بعد هم تنی چند از شاعران رفسنجان( امیر حسین

 

نورالدینی- مهدی جهان بخش – مسلم حاج عبدالهی – ابراهیم هرندی- حبیب زینلی – اسدالله محمد صادقی- و

 

خانم ها عارفه حسنی – فاطمه عسکری - ) به سرایش شعر پرداختند بعد هم چند دانشجوی میهمان ( سعید نژاد

 

و قنبری از دانشگاه ولی عصر(عج) علیرضا مرتضی قلی از دانشگاه کار  حسنی از دانشگاه پیام نور و

 

محمدی از دانشگاه آزاد شعر خواندند و آخرین نفر هم میهمان خوب هم استانی امان حامد عسکری ختم شعر

 

کرد در پایان به رسم میهمان نوازی سی جلد کتاب از شعرای برجسته رفسنجان به ده نفر از میهمانان هنرمند اهدا شد

از نکات قابل توجه

1-     حضور ثابت مسئولین مدعو تا پایان جلسه

2-     حضور بازیگر تلویزیون بابک نوری( که ایشان هم رفسنجانی است)

3-     حضور مسلم حاج عبدالهی پشت تریبون و در تعرض به اینکه فاضل شهربابکی 23 دقیقه شعر خواندند و قت چند نفری را گرفتند شعر نخواند و گفت از وقتم برای دیگران میگذرم

4-     علی حیدری زاده هم به علت حضور جوانان وقت را برای شعر خوانی آنها سپرد

5-     حضور اکثریت دانشجویان و استقبال قشنگشان با تشویق های ممتدشان

6-     مثل همیشه حضور نیافتن مسئولان مربوط به مقاومت و جنگ جز حضور پررنگ سرهنگ رضایی فرمانده محترم نیروی انتظامی با پرسنل بزرگوارش

7-     و صرف شام در آخر شب که تمام شهر رفسنجان را خاموشی برق فرا گرفته بود

 

 

از حضور شیرین تمامی شرکت کنندگان سپاس ویژه دارم

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

جشنواره شعر شنبه چهارم خرداد 1387 21:50

یاهو

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم        که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

سلام

 

انجمن شعر و ادب رفسنجان میزبان شب شعر استان کرمان است با عنوان به رنگ ارغوان

 

موضوع : آزاد سازی خرمشهر و دفاع مقدس

 

زمان : یک شنبه 5/3/87

 

ساعت شروع :20

 

مکان : رفسنجان میدان شهید حسینی  سالن آمفی تئاترمجتمع هنری ادبی افصح هجری

 

با حضورشاعران برجسته رفسنجان  و شهرستان های استان کرمان

 

قدوم مبارک همه بر چشمانمان

 

                                                 مخلص شما : طالبی -مسئول انجمن شعر و ادب شهرستان رفسنجان

 

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

لطف دوستان شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 8:38

یا هو

سلام   امروز شعر ندارم خبر دارم

سال تولد حکیم خیام نیشابوری است که هم ریاضیدان است و هم شاعر و هم منجم  او که ترازو و معادلات دو

 

مجهولی از اختراعاتش است

 

خیام اگر باده پرستی خوش باش             با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

 

چون عاقبت کار جهان نیستی است           انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 

                    *           *                  *

گر دست دهد ز مغز گندم نانی             از می قدحی زگوسفندی رانی

 

با لاله رخی و گوشه ی بستانی            عیشی بود آن نه حد هر سلطانی

 

برای اطلاعات دقیق تر از خیام به کتاب گران سنگ محقق ارجمند سید علی میرافضلی با عنوان

 

(رباعیات خیام در نقد کهن) مراجعه نمایید

 

خبر دوم اینکه  در دو سه روز گذشته سال تولد حکیم ابوالقاسم فردوسی را داشتیم هم او که با سی سال تلاش

 

با سرودم شاهنامه  روح ایرانی را پویا کرد و هفته نامه بانگ جرس در این زمینه با بنده مصاحبه ای داشت

 

تحت عنوان (نشناختن ادبیات دغدغه بی انتها) و هر چه از فردوسی و شاهنامه بر زبان آمد بیان کردم

 

سوم لطف دوستان بزرگواری که در این چند روز اخیر سیل محبتشان را با تقدیم کتاب هایشان به من روانه

 

کردند که جا دارد همین جا از این بزرگ مردان یاد و تشکر کنم

 

حمید نیک نفس (مدیر عامل محترم صنعت مس کرمان) با اهدای دو جلد 1- نسیم جان 2- گزیده آثار طنز و

 

کاریکاتور استان کرمان از خواجو تا ........

 

سید علی میر افضلی(مدیر محترم روابط عمومی مس سرچشمه) با اهدای تازه ترین اثر تحقیقی خود شاعران قدیم کرمان

 

انجمن ادبی دانشکده فنی دانشگاه شهید با هنر کرمان با اهدای  شعر زمان ما (فروغ فرخزاد)

 

خانم شیرین کامرانی(شاعر و نویسنده)  با اهدای تنها اثرش  داستانی با نام   الیزا

 

جلیل صفر بیگی (شاعر رباعی سرای ایلامی) با اهدای کم کم کلمه می شوم

 

احمد صفری(ریاست محترم ضمن خدمت فرهنگیان)  با اهدای کتاب مرحوم قیصر امین پور(بی بال پریدن)

 

علی محمدی نسب از جانبازان هم رزم با اهدای کتاب شیخ الرئیس کرمانی(حضرت مهدی موعود امم)

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

مانتو یشمی چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 15:56

سلام

شاداب و متین و بی هراس آمده بود

با دستی پر از شاخه ی یاس آمده بود

یک باره حواس بچه ها ریخت به هم

با مانتوی یشمی به کلاس آمده بود

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

عسل و غزل سه شنبه بیستم فروردین 1387 14:28

به نام او

سلام مسافرت که بودم هیچ . گرفتار هم بودم با یک شعر ناقص از خودم با شمایم

از لبت عصر چهار شنبه عسل می ریزد                 روز بعد از دهنم یک دو غزل می ریزد

آنقدر گفته امت بت که خودت می دانی                         مژه بر هم بزنی لات و هبل می ریزد

تو سرا پا همه وزنی  که از هر مژه ات                  فعلاتن  فعلاتن  و فعل  می ریزد

آسمان از بغلت رد شده زیبا شده است                    حالا هی از دل خود ماه و زحل می ریزد

شک ندارم که در ابروی تو ایهامی هست                که به (چینش) نبری بوس و بغل می ریزد

گیسوانت همه رنگی و لبانت همه سرخ                    بی جهت نیست از این بنده دغل می ریزد

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

ای روزگار دوشنبه پنجم فروردین 1387 20:25

سلام

از ماجرای دردناک تکدی بعضی از زنان محروم در ذهنم آشفته بازاری بود که تازه سرودم 

 

صبح دو شنبه ساعت نه کوچه ی بهار                       دوربین مخفی ما پشت یک حصار

                                           

یک  زن حوالی  سی یا سی و دو سه                         در زیر چادر او طفل بی قرار

 

آمد نشست ، کاسه ای آنجا نهاد و بعد                   چشمش به لطف مردم و جانش امیدوار

 

عابر عبور کرد و یک سکه پرت کرد                  این سکه ی غم است نه یک سکه ی بهار

 

ساعت حدود ده شد و کاسه چه خالی است!             زن مانده بود و نگاه های زهر مار

 

یک نو جوان هرزه که آمد کنار زن                      با دست پست خودش زد به آن نگار

 

خانم! اجازه هست که با هم دو ساعتی                  شادی کنیم و سپس من دو سه هزار

 

تقدیمتان کنم که دو هفته به راحتی                       خوش بگذرانی و ننشینی به هر کنار

 

اشک از دو چشم زن به لباسش چکید و بعد           دستی کشید به صورت آن طفل بی بهار

 

زن زد لگد به کاسه و دور شد از آن مکان           من ماندم او چه کرده در این ظهر بی نهار

 

بغضم امان نداد و نوشتم به هق هقی                   لعنت  به این  زمانه  و نفرین به روزگار

 

 

نوشته شده توسط محمد طالبی | موضوع: اشعار و نوشته های خودم | لينک ثابت |

قالب های رایگان دستیا
<!-- Begin WebGozar.com Counter code -->
<script type=