سلام
چند رباعي يا بهتر بگويم شيرين كاري تقديمتان
۱
تو حوصلهي بوسه نداري، باشد
حتا سر كارم بگذاري، باشد
گفتم تلفن، نه، بماند بعدن
تكزنگ براي يادگاري، باشد؟
۱2
دارا به هواي ساحل آستارا
از رشت گذاشت آنطرفتر پا را
آمد سوي خانه آه اما غمگين
كم داشت به روي لب خود سارا را
۱3
من منتظرم به شيشه سنگي بزند
يك سر به توالت فرنگي بزند
فارغ كه شد از تمام دنيا آنوقت
من منتظرم دوباره زنگي بزند
۱4
ميترسم از اينكه غمخورك باشي تو
شيطان نشده فكر كلك باشي تو
من شك دارم شك دارم شك دارم
من ميترسم خالهزنك باشي تو
۱5
اين شعر غزل نشد، ولي با خود گفت
«ـ بر دار بزن مرا، بلي» با خود گفت
تا حلقهي دار بر سرش آوردند
در لحظهي مرگ يا علي با خود گفت
۱6
بيعرض سلام، طول را ميشكند
احمق شده، هي اصول را ميشكند
يك كاه به دست دارد و ديگر هيچ...
انگار كه شاخ غول را ميشكند
۱7
در سايهي تو بهار هم ميآيد
بيروي تو هر آينه غم ميآيد
سي روز براي آشنايي بس نيست
ده روز براي چله كم ميآيد
۱8
لبخند كنايهدار تو صدچاك است
با بوسهي تو چه حاجت كنياك است
من پيش تو يك دهانْ تعجب هستم
«زيباييي تو چهقدر وحشتناك است»
۱۹
در خلوت يك اتاق بودم من هم
در حسرت بوسه داغ بودم من هم
من قالب يخ، تو پارهآتش بودي
اي كاش كه توي باغ بودم من هم
۲۰ (به عمران صلاحي)
عمران! تو كجاي چين و ماچين هستي؟
گاهي آني، و لحظهاي اين هستي
«معلوم نشد» ـ به قول خيام ـ ولي
گفتند تو ملّا نصر الدين هستي!
۲۱ (به جليل صفربيگي)
پيچيده به سمت شعر بنبست خودش
رقصيده به پاي عشق، با شست خودش
با اين همه عشق و شاعري آخر سر
«خسته شده اين جليل از دست خودش»
۲۲ (به شهرام پوررستم)
شهرام! تو ديوان خودت را بنويس!
و شيشهي دكان خودت را بنويس
دست از سر شعر من تو بردار، عزيز!
اندازهي تمبان خودت را بنويس!
۲۳ (به آرش نصرتاللهي)
آرش! دَدَدَم واي، كمانات پس كو؟
شاعر شدهاي نام و نشانات پس كو؟
رفتي كه بياوري خودت را، اما
اي شاعر عاشق! آسمانات پس كو؟
۲۴ (به راشد انصاري)
هر چند كه ذوق شعر كافي داري
چنديست كه مشكل قوافي داري
اي شاعر خوشتيپ! حواسات باشد
«راشد»! تو كمي وزن اضافي داري!
۲۵ (به خودم!)
با خر بنشين! تو گاو را مسخره كن!
با آن «بلم»ات، تو ناو را مسخره كن!
«اندازه نگهدار كه اندازه نكوست»
داوود! برو دو واو را مسخره كن!
بگذار بگويند كه گمراهام من
يا بيژن ِ افتادهي در چاهام من
اقساط لب مرا تو بايد بدهي
یک بوسه چک سفید می خواهم من
۷ (به اكبر اكسير)
مهمان عزيز برده آب و تابام
آمد، وَ نشست و خورد و من در خوابام
بر لشگر آجيل شبيخون زد و رفت
از پستهی لال پر شده بشقابام
۸
هر چند كه من با تو برابر بودم
تو ديگر و من آدم ديگر بودم
لبهاي تو بوسه را نميدانستند
جرم تو نبود، من خودم خر بودم
۹
از شعر كنايهدار تو ميترسم
از I love you، ok، hello ميترسم
شايد كه اگر دوباره تكرار شود
از خاطرههاي ترم دو ميترسم
۱۰
وز ميكند و هميشه در گوش من است
لاي بغل و بوسه آغوش من است
يك گوشه نشسته و مرا ميپايد
او منتظر چراغ خاموش من است
بايد که خــدا همين حوالی باشد
در مزرعه ها به فکر شـالی باشد
باران به تن اش بود، وَ من حس کردم
شايد که شـبيه من شــمالی باشد
2 (براي زندهياد صمد جامي)
تا دست به در زديم، در آمد و رفت
سرگرم شديم، همسفر آمد و رفت
گفتند: بمانيد كسي ميآيد
مانديم، دريغ "يك نفر آمد و رفت"
3
امروز دوباره غرق خوابي هستيم
سرد است زمين، فكر شرابي هستيم
باران، اگر چه شاعرانهست اما
ما مخلص آسمان آبي هستيم
4
من منتظرم دوباره يادم بكند
اين شاعر را شبيه آدم بكند
من قلقليام ـ سرخ و سفيد و آبي ـ
پنچر شدهام كه عشق بادم بكند
5
از شرم ترنج و پيرهن آمدهام
از ترديي بوسههاي زن آمدهام
ميسازم و باز ميشود نقش بر آب
من توبه به لب، توبهشكن آمدهام