سلام بامداد خوش چند رباعي شيرين كاري يا بهتر بگويم شعر زرد از صفر بيگي بخوانيد
قربان صداقت و صفای خودمان
ماییم و دل پاک و خدای خودمان
در شهر شما نمی توان عاشق شد
باید برویم روستای خودمان
من شعر برای دل خود ...
ابریست که در نگاه من پنهان است
می خواهی اگر بخوانی اش آسان است
«من شعر برای دل خود می گویم »
خواننده ی شعر های من باران است
کلنجار
هی پیچ زدم طناب را در مشتم
هی شعر پرید از سرانگشتم
هر چندکلنجار ... نه !بی فایده بود
دیروز غروب من خودم را کشتم
تصمیم گرفته ام...
مجبور شدم که قاتلم را بکشم
این آینه ی مقابلم را بکشم
بین خودمان بماند امروز غروب
تصمیم گرفته ام دلم را بکشم
وضوی خون
دستم که دراز می شود رو به دلت
صد پنجره باز می شود رو به دلت
هر صبح دلم وضوی خون می گیرد
مشغول نماز می شود رو به دلت
پلها
در عشق اگر شتاب کردم بانو
بر روی دلم حساب کردم بانو
دیگر به دلم امید برگشتی نیست
پلها همه را خراب کردم بانو
نامه
یک عمر فقط عذاب دادم همه را
تا موی به موی جواب دادم همه را
امروز غروب نامه ها را بردم
با دست خودم به آب دادم همه را
درخت ، بهار
کس درد دل درخت را گوش نکرد
با باغ بهار را هم آغوش نکرد
با این همه باز هم دم باران گرم
یک لحظه بهار را فراموش نکرد
کلاه
خوب وبد و اشتباه را بگذارید
شیطان و من وگناه را بگذارید
می خواهم از این به بعد آدم باشم
لطفا سر من کلاه را بگذارید
خسته شدم از خودم
ای کاش کسی ازعاشقی بو ببرد
دل را به شکار چشم آهو ببرد
خسته شدم از خودم خریداری کو ؟
تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد
دور باطل
دیریست دچار دور باطل شده ام
از بود ونبود خویش غافل شده ام
نه را به پس دارم و نه راه به پیش
مانند خری که مانده در گل شده ام
چه کنم ؟!
تو بالاخره به من نگفتی چه کنم
در تور دلم اگر نیفتی چه کنم ؟
ای عشق بیا و کار را یکسره کن
با این دل دست و پا چلفتی چه کنم ؟
دعوت
لطفی کن و عذر غیبتم را بپذیر
عرض ادب و ارادتم را بپذیر
ای عشق به خانه ی دلم پا بگذار
منت بگذار و دعوتم را بپذیر
سال جدید
در حیرتم از این همه تعجیل شما
ازاین همه صبر و طول و تفصیل شما
ما خیر ندیده ایم از سال قدیم
این سال جدید نیز تحویل شما
اگر به خانه ی من آمدی...
ای کاش که درد و داغ می آوردی
یک پنجره رو به باغ می آوردی
وقتی که به دیدن دلم می آیی
ای کاش کمی چراغ می آوردی
دیدار
ای مرکز ثقل کهکشان دل من
خورشید بلند آسمان دل من
عمریست که من منتظر دیدارم
یک جمعه بیا به جمکران دل ما
مشق شب
نقطه سر سطر بچه ها بنویسید !
با خط درشت عشق رابنویسید
تکلیف شب شماست در دفتر دل
صد مرتبه از روی خدا بنویسید
ماهی ها
بگذار که جاودانه با هم باشند
در بستر رودخانه با هم باشند
از آب نگیر ماهی عاشق را
بگذار که عاشقانه با هم باشند
به این گمان که شاعر هستیم
افسوس به دام بندگی افتادیم
در تاب و تب دوندگی افتادیم
یک عمر به این گمان که شاعر هستیم
از خواب و خوراک و زندگی افتادیم
ای شعر !
از ایل و تبار آشنایی هستی
از قوم و قبیله ی رهایی هستی
انگار که با تو نسبتی دارم من
ای شعر !به من بگو کجایی هستی
سد
فروغ
این عصر که عصر ظلمت و بیداد است
شاعر همه ی رسالتش فریاد است
یک شاعر مرد می شناسم آن هم
بی هیچ سخن فروغ فرخزاد است
قطار خالی (به حسین شکر بیگی)
می خواهم از این شکسته بالی بروم
آهسته، شبی از این حوالی بروم
اکنون که بلیط مرگ در دست من است
با زندگی- این قطار خالی- بروم
آدم
ابلیس شدم برای کس خم نشدم
رانده شدم از بهشت و خم نشد
گفتند :برو که شاید آدم بشوی
اصلا به شما چه ؟ به جهنم !نشدم
روستای خودمان
این شهر که چلچراغ می روید ازاو
باغیست که درد وداغ می روید ازاو
باید بروم به روستای خودمان
این شهرفقط کلاغ می روید ازاو
نان و پنیر (تقدیم به مهر زاد)
آنروز چقدر باده با هم خوردیم
لب بر لب هم نهاده با هم خوردیم
آن روز خدا به خانه ی ما آمد
یک نان و پنیر ساده با هم خوردیم
هبوط
آن روز که من هبوط کردم به زمین
تنها سفر سکوت کردم به زمین
با چوب گناه رانده گشتم ز بهشت
آدم نشده سقوط کردم به زمین
باشم یا نه؟
من مانده ام این که بنده باشم یا نه؟
بازی بکنم برنده باشم یا نه ؟
با چشم خودت اشاره ای کن از دور
ای عشق بگو پرنده باشم یا نه ؟
با عشق هنوز ...
از صورتم این قافیه را بردارید
دل – این توموراضافه – را بردارید
با عشق هنوز زنده هستم لطفا
از روی من این ملافه را بردارید
بعد از تو
انگار که زیر و رو شدم بعد از تو
در چاه خودم فرو شدم بعد از تو
از بس به دلم دروغ گفتم بانو !
چوپان دروغگو شدم بعد از تو
یک روز ...
با عشق طلسم گرگ را می شکنیم
شب – این قفس سترگ – را می شکنیم
هر چند تبر به دوشمان نیست ولی
یک روز بت بزرگ را می شکنیم
عاشق بشوید!
بر هر چه به غیر عشق پا بگذارید
دست دل خویش در حنا بگذارید
عاشق بشوید مردم ! عاشق بشوید !
یک نام خوش از خویش به جا بگذارید
سکوت
خسته شدم از توالی زندگی ام
از این همه ماست مالی زندگی ام
انگار فقط سکوت انداخته اند
بر روی نوارخالی زندگی ام
پايدار باشيد