سلام ،بوی محرم که میاد شانه ام سنگینی غم زنجیر بسته بر پای زین العابدین را فریاد
می زند سینه ام مشتهای کوبیده بر بدن طفلان را داد می کشد و چشمانم اشک های بلورین
دیدگان عاشوراییان را به رخم می کشاند غزلی کوتاه از خودم که دلم می خواهد کاملتر شود
تا سرت بالای نی مشغول قرآن خوانی است
کوچه های خاکی چشمان من بارانی است
روی برگ صورتش با جوهر اشکش نوشت
خیزران بر لب زدن رسم چه نوع مهمانی است؟
هی مجسم کرد در ذهنش عبور داغ را
شاخه ی نو رُسته ای که دم به دم طوفانی است
جای سر بر نیزه، خورشیدی قرار دارد ببین
آسمان شام امشب زین سبب نورانی است
پا برهنه روی زخم داغ های نینوا
حاصلش این پینه های بسته بر پیشانی است

